روزهای خوب کودکی

پاییز پرستوی سفید
ساعت یک بود شروع کردم به خوندن پاییز پرستوی سفید، بدون اغراق خواب رو از چشمام گرفت اما با حسرت و دلتنگیِ تمام خوندمش،
شاید برای روزهای خوب کودکی که توی داستانتون هر لحظه میتونستم لمسش کنم اما توو غفلت سپری شدند و زندگیِ شیرینی که این اواخر داشتمو و مرگ پدر نابودش کرد…

معلم فارسی

پاییز پرستوی سفید


دلم نمی خواهد جلوی آقای سعادت نیا گردنم را بمالم.بعد از کلاس می روم و به صورتم آب می زنم.مجید می گوید: چشمات شدن کاسه خون.
نمیدانم چرا،اما میگویم:مجید!دلم میخواد معلم بشم.معلم فارسی. ادامه نوشته

قصه های کودکی

پاییز پرستوی سفید

پاییز پرستوی سفید


“پاییز پرستوی سفید” کتابی است از سادگی و صمیمیت ابراهیم سلیمی کوچی. کتابی که گویا آینه ی تمام نمای خود اوست. شبیه به همان قصه هایی که در کودکی برایمان تعریف میکردند و باورمان میشد. قصه هایی پر از قهرمانان چیره دست و قوی. پر زور و نیرومند. همان هایی که کاری از دستشان بر می‌آمد و امید را به ارمغان می آوردند. ادامه نوشته

شخصیت پردازی پاییز پرستوی سفید

پاییز پرستوی سفید

پاییز پرستوی سفید


به نظرم شخصیت پردازی راوی در مورد افراد داستان بسیار عالی بود به طوری که احساس میشد راوی خیلی خوب آنها را میشناسد، چون جزئی از وجود و شخصیت خودش هستند، با انها زندگی کرده و رابطه نزدیکی داشته است. دغدغه ها، سرگرمی ها و حتی پرسش هایی که این نوجوانان برایشان پیش می آید، دقیقا همان هایی هستند که برای تمام دهه شصتی ها در هر شهر و با هر نژاد و قومیتی اتفاق افتاده. مثل دیدن فیلم های بروس لی از نوع ویدئویی، علاقه به فوتبال به ویژه آمریکای جنوبی، عشق به مارادونا و پله، بلوارهای خاطره انگیز در محله، ادامه نوشته

این روزها

پاییز پرستوی سفید

پاییز پرستوی سفید


وقتی نوشته های شما رو میخونم انگار خیلی آشنا و صمیمی به دل آدم می نشینن ، ما هم از این روزها داشتیم روزهایی که همه چیز مون توی یه قاب تلوزیون سیاه و سفید جا میشد خوب من هم در روستا بزرگ شدم ، جایی کوچک و انگار مردم هم اون موقع ها صمیمی تر و ساده تر بودن ، من هم دوران کودکی م رو کنار عزیزانی چون پدربزرگ و مادر بزرگ سپری کردم خدا رحمتشون کنه امیدواری آدمهای اون دوره ها واقعا امیدواری بود از جنس صاف و ساده زندگی بود و هر روز به ما درس جدیدی میدادند ، ادامه نوشته

دیدگاه‌های خوانندگان

پاییز پرستوی سفید

پاییز پرستوی سفید


چه به دل نشست این متن
منم بچه ی روستام و کم و بیش خاطراتی از این دست داشتم اما شاید محدودتر.
در هر صورت علاوه بر صمیمیت این نوشتار، جهان زیسته نسبتا مشترکی که من و نویسنده داریم هم باعث شد توی این خطها شنا کنم

می خوانی و می‌خوانی

پاییز پرستوی سفید
می خوانی و می‌خوانی و می خوانی، با همان لهجه ی عجیب و آشنا که من نمیدانم متعلق به کجاست و فقط گرما وصمیمیت اش را احساس میکنم.
میخوانی و مرا با خودت به آن روز ها میبری، آن روز ها که در کلاس درس ات روی صندلی های آهنی می‌نشستیم و هر چند لحظه سرَک می کشیدیم تا ببینیم لا به لای کتاب ها وجزوه هایت از آن کاغذ های جادویی هست یا نه ، همان کاغذ ها که متعلق به جهانی دیگر بود. ادامه نوشته

داستانِ نویسنده شدن

داستان نویسنده شدن

داستان نویسنده شدن


متن سخنرانی شب نمونه خوانی رمان “پاییز پرستوی سفید”. گالری متن اصفهان. ۲۷ مهرماه ۹۶.

داستانِ نویسنده شدن
بدنِ هر آدمی بهترین شاهدِ تاریخِ زندگی آن آدم است. تن آدم‌ها می‌تواند قصۀ مسیری را که پشت سر گذاشته‌اند، بگوید. من در سمت چپ چانه‌ام، جای یک زخم بخیۀ‌خورده کج‌و‌کوله دارم. آن‌قدر کج‌و‌کوله که انگار دختربچّه بازیگوشی آن را روی صورتِ پهنِ آدمکِ نقاشی‌اش کشیده است. ادامه نوشته

یادداشت‌های خوانندگان

پاییز پرستوی سفید

پاییز پرستوی سفید


متنتون خیلی زیبا و شیوا همه چیزو رو گفته. من که چندین بار خوندم و از خوندنش لذت بردم.من معتقدم که شما به عنوان یک فرد دانشگاهی که در محیط هستید و با عوامل دانشگاه و دانشجویان در ارتباطیید و با این دید زیبا و نگاه موشکافانه ای که به مسائل دارید، میتونید کمک هر چند کوچیک در تغییر شرایط داشته باشید.

سنحاق بی بی

پاییز پرستوی سفید

پاییز پرستوی سفید


بالاخره رسید دستم، دارم می خونمش.
من حیدر آبادو ندیدم. اما ترک آباد شهرضا رو دیدم. مثل حیدرآباد فساست منطقا. قشقایی ها اونجاند. اما همچین جای قشنگی نیست. هیچ وقت دلم نخواست ترک آبادی باشم. اما حیدرآبادی چرا.
علتش اینه که میون اون همه کمبود امکانات تو رنگ قشنگ سنحاق زیر گلوی بی بی عطری رو توصیف کردی. مهرش رو محبتش رو.
جای اینکه تو بخوای بچه شهری باشی من حسودیم میشه که چرا بچه عشایر نیستم.