بکرترین قصه‌ی بی‌سرانجام

بکرترین قصه‌ی بی‌سرانجام

بکرترین قصه‌ی بی‌سرانجام

آسمانِ بالای سرِ ورزشگاه‌های فوتبال، آسمانِ بلندی است. آسمانی که کلی امید و تلاش و خلّاقیّت و تحرّک را زیر پر و بالِ خود می‌گیرد و آدمی را به ضروری‌ترین ارزش‌های زندگی مثلِ حسِ رهایی و هیجان و سرزندگی و تعلّق نزدیک‌تر می‌کند. ادامه نوشته

تجربه ی تازه

تجربه تازه

تجربه تازه


در ادبیات فارسی و ادبیات جهان حتی، ابراهیم های زیادی وجود دارند. ما داستان بعضی از آن ها را شنیده ایم، خوانده ایم، دیده ایم و داستان بسیاری شان را هم نمی دانیم. با این حال، از بین تمام این ابراهیم ها، دو ابراهیم هستند که بیش از دیگران به هم شبیه اند. ادامه نوشته

بی‌مرزترین اردوگاهِ پناهندگی

بی مرز ترین اردوگاه پناهندگی

بی مرز ترین اردوگاه پناهندگی


امروز هم زندگی
ته دلم را خالی کرد،
مچاله‌ام کرد، دورم ریخت
شانس آوردم دوسه‌ ترانه ضدِ بُغض، دوسه آهنگِ ضدِدرد همراهم بود
یادم باشد همین فردا
نامه‌ای ده‌کلمه‌ای به سازمان ملل بنویسم:
“سلام. از موسیقی تشکر کنید. موسیقی بی‌مرزترین اردوگاهِ پناهندگی دنیاست”.

شرحی بر «پاییز پرستوی سفید»

پاییز پرستوی سفید

پاییز پرستوی سفید


چهار سالی بود که منتظرش بودم. نمی‌دانستم اسمش «پاییز پرستوی سفید» خواهد بود، اما حدس می‌زدم که داستان روایتی از زندگی یک پسر ایلیاتی باشد. این را هم نمی‌دانستم که قرار است مضمون جستجو و عشق را داشته باشد ادامه نوشته

راه های نرفته

پاییز پرستوی سفید

پاییز پرستوی سفید


“پشیمونی کارای نکرده دل آدمو خون میکنه، آدمو پیر می کنه، پشیمونی راه های نرفته آدمو خورد و خمیر می کنه.”
جمله های بالا شاید جمله های ساده و روز مره ای باشد که خیلی اوقات با اونها درگیر بودیم ولی نمی دونم چرا خواندن اونها در. “کتاب پاییز پرستوي سفید” يه حس دیگه ای رو بهم داد پشیمونی کار های نکرده واقعا تلخی اش و دردناکی اش در درونم غوغا کرد…. ادامه نوشته

چادر سفید مدرسه عشایری

پاییز پرستوی سفید

پاییز پرستوی سفید


تقدیم به فرزند شایسته ایل

استاد دکتر سلیمی کوچی

ستاره ای که در چادر سفید مدرسه عشایری و از میان ظلمات زمان طلوع کرد
و اینک چون خورشیدی فروزان در آسمان علم و معرفت می درخشد.

اسماعیل مردانلو

کوه‌های ما را نخورید!

(یادداشتی به بهانه 20 آذر، روز جهانی کوهستان)

روز جهانی کوهستان


کوه‌های ما را نخورید!
یک‌هو می‌افتید به جانِ سنگ‌های توی دلِ کوه‌ها و مثلِ قالب‌های پنیر بُرش‌شان می‌دهید و بارِ ماشین‌‌های لندهور می‌کنید و می‌بَرید. بعد چه می‌مانَد از کوهی که تا همین دیروز کوه بود؟ کوهی که تا همین دیروز به هر فلاکتی بود خانۀ تک‌وتوک جانورها و پرنده‌ها و حشره‌هایی بود که آدم‌ها چپاول‌شان نکرده بودند. کوهی که تا همین دیروز درختچه‌های صبور و بی‌توقّعش، قناعت‌وار سینه‌به‌سینۀ خشکسالی ایستاده بودند و سایۀ تکیده و میوۀ نحیف‌شان را همچنان از کسی دریغ نمی‌کردند. ادامه نوشته

از اسم گذاشتن برای یه ترکه بید

پاییز پرستوی سفید
کتابتونو چند روزیه تموم کردم.عالی بود واقعا لذت بردم.خیلی خیلی بهم انگیزه و قدرت داد.تک تک حسا و جمله هاشو درک کردم .از اسم گذاشتن برای یه ترکه بید و بوسیدنش تا نشستن هیولا روی قلبم و چنگ انداختنش. واقعا حسرت میخورم که چرا آدمایی مثل بوجی و جیران توی زندگی من نبودن و از طرفی خوشحالم که الانم باهاشون آشنا شدم. ادامه نوشته

امید این روزها

پاییز پرستوی سفید

پاییز پرستوی سفید


امید این روزهای من پاییز پرستوی سفیده که مشتاق خواندنش هستم و هر چه میخوانمش بیشتر و بیشتر با آن اُنس میگیرم و آرام میشوم ، الان صفحه ی 150 رو دارم میخونم ، مادر بزرگم پیش ماست و داره کتاب خوندنم و نگاه میکنه ، همه چی خوبه و من امیدوارم به این روزهای پاییزی که در راهند …