یورد

یورد


یورد
در زندگی ایلیاتی هیچ‌چیز به اندازه‌ی محلّ برپایی سیاه‌چادر و آغُل و به‌طورِ کلی جایی که به آن «یورد» می‌گویند اهمیّت ندارد. تنها چیزی که در زندگیِ سیّار و بی‌تعلّقِ ایلیاتی ماندگار می‌مانَد، یورد است. یورد، خانه است. چیزی فراتر از خانه.

به‌خاطرِ این‌که تنها یک قلمرو و فضایِ جغرافیایی مِلکی نیست. یورد، قبل از هرچیز یک نشانه‌ی هویّتی مقدّس و ماندگار است. نشانه‌ای که فضای کوچکی است در سراشیبِ تپه‌ای یا دامنه‌ی کوهی، پشتِ ماهوری، کنارِ رودخانه‌ی خشکی و یا هر جای دیگری از گستره‌ی طبیعی بیابان. یوردِ هر خانوارِ عشایری تا مدّت‌ها مشخّص و انحصاری باقی می‌مانَد و مثلِ عمیق‌ترین خصلت‌های وراثت به فرزندان منتقل می‌شود. یورد پابرجاترین مشخصّه‌ی یک خانوار عشایر است. حتّی اگر این خانوار فقط دو‌سه‌ماه یا کمتر، در آن سکونت کرده باشد. همین که ایل از گرمسیر یا سرحَد برمی‌گردد، خانوارِ عشایری تا فصلِ کوچِ بعدی در یورد می‌ماند. ماندنی که عجیب ریشه‌دار و عمیق است. طوری که انگار آن آدم‌ها قرن‌ها آنجا مانده‌اند و از وجب‌وجبِ آن جانانه محافظت کرده‌اند.
یورد برای همه‌ی ایلیاتی‌ها تکّه‌ی منحصربفردی از جهان است که هیچ‌گاه بی‌اعتبار نمی‌شود، بزرگی‌اش را از دست نمی‌دهد و از یاد نمی‌رود. بارها شعله‌ی حسرتِ نگاهِ یک ایلیاتی را که سال‌ها از یوردِ کودکی‌هایش دور مانده بوده و یک‌هو چشمش به سنگ‌چین‌ها و شاخه‌های خشکِ دورِ آغل و خاکسترهای به‌جامانده در اُجاق می‌افتد، دیده‌ام. بارها دیده‌ام که یاد و خاطره‌ای از یورد، طوفانی از بلورهای اشک را در ته چشم‌هایش به تلاطم انداخته. یورد، تا هست، یادآورِ مادر، یادآورِ اجاقِ گرمی‌بخشِ سیاه‌چادر و یادآورِ آرامش و امنیّت است. فرق نمی‌کند آدمِ ایلیاتی چند‌ساعت، چند‌روز و یا حتّی چندسال از یورد دور افتاده باشد. هر‌وقت که به یورد برگردد، با تک‌تکِ ذره‌های جان و تنَش حس می‌کند که به میانِ بازوهایِ گرم و قابلِ اعتمادِ یورد بازگشته است. یورد، برای هر بچّه‌ایلیاتی میدانِ تمرینِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن است. تمامِ دریافت‌های او، تمامِ حس‌ها و گیرایی‌ها و ادراک‌هایش در دلِ یورد شکل می‌گیرد و او هیچ‌وقت طعم و رنگ و بوی مادرانه‌ی یورد را فراموش نمی‌کند. تمامِ پیوست‌ها و روزنه‌های اتّصالِ او با جهان در یورد شکل می‌گیرد. یورد، گذشته‌ای است که هیچ‌وقت کهنه و فرسوده و کم‌رنگ نمی‌شود.
من در یک یوردِ کوچک، نشسته بر دامنِ تپه‌ای فروتن در بیابان‌های جنوب فارس بزرگ شده‌ام. از وقتی دست‌و‌پایم را از‌هم باز‌شناخته‌ام، هرجا رفته‌ام، هرجا بوده‌ام و نبوده‌ام یوردم را با خودم برده‌ام. تا امروز، یوردِ روزهای کودکی‌ام در تمامِ نَفَس‌هایم جریان داشته، در تمامِ سکوت‌هایم، گفتگوهایم، امیدهایم، علاقه‌هایم، اشتیاق‌هایم. یوردم میانِ جایی که دقیقاً نمی‌دانم کجاست، جایی در عمقِ ناپیدای دلم، روحم، جانم ریشه دوانده و لحظه‌ای رهایم نکرده.
این روزها که حالِ بیشترِ آدم‌ها خوب نیست، این روزها که انگار خاکسترِ ناجوری از تردید و نفرت و حسرت روی چهره‌ی روزگار نشسته، هی ناغافل به‌یادِ یورد می‌افتم. یوردی که تمامِ تجربه‌های حسی و عاطفی زیسته و نزیسته‌ام در آن ساخته‌و‌پرداخته شده. دلم برای یوردِ کوچکِ کودکی‌هایم تنگ شده و برای حالِ یورد بزرگی که اسمش ایران است، نگرانم. از شما چه‌پنهان، مثلِ پیرمردهایی شده‌ام که از دمِ‌صبح در آفتاب‌گیرِ سیاه‌چادر می‌نشستند و چپق‌‌های‌شان را می‌گیراندند و با اوّلین حلقه‌ی دودِ تلخی که از گلوی چپق می‌مکیدند، زیرِ‌لب دعاهای خیر به آسمان می‌فرستادند. این روزها، هی با خودم زمزمه می‌کنم که کاش می‌شد مهرِ ایران، مهرِ این یوردِ بزرگ را در دلِ سیاستمدارهای‌مان زنده می‌کردیم. کاش می‌شد به گوش‌شان می‌رساندیم که خیلی یوردمان را دوست داریم، که یوردمان تکّه‌ای از تن‌مان است، تکّه‌ای بی‌مثال، تکّه‌ای بی‌همتا. کاش این‌روزها قطره‌ای از خونِ ایلیاتی‌ها قاطیِ رگ‌های سیاست‌مَدارها می‌شد. همان‌ها که بی‌خیال کنارِ اجاقِ یورد لم داده‌اند و دارند نانِ گرم می‌لمبانند و از قیافه‌های‌شان پیداست که هیچ‌وقت دل‌شان برای یورد تنگ نمی‌شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.