بکرترین قصه‌ی بی‌سرانجام

بکرترین قصه‌ی بی‌سرانجام

بکرترین قصه‌ی بی‌سرانجام

آسمانِ بالای سرِ ورزشگاه‌های فوتبال، آسمانِ بلندی است. آسمانی که کلی امید و تلاش و خلّاقیّت و تحرّک را زیر پر و بالِ خود می‌گیرد و آدمی را به ضروری‌ترین ارزش‌های زندگی مثلِ حسِ رهایی و هیجان و سرزندگی و تعلّق نزدیک‌تر می‌کند.

فوتبال، نمودِ گسترده‌ای از جنبه‌های کلانِ روانِ آدمی است: خاطره، اشک، فریاد، بغض، گریه، نفرت، تحقیر، غرور، خنده، امید، ناامیدی. فوتبال این بختِ بلند را داشته تا صحنه‌‌ی زنده و جادویی بازگشت‌ها و جُبران‌های باورنکردنی باشد. ورق‌برگشتن‌های یک‌از‌یک عجیب و غریب‌تر در فوتبال، ورق‌برگشتن‌هایی که برای لحظه‌های متمادی نفسِ تماشاگران و حتّی خودِ بازیگران را در سینه حبس می‌کند و حیرتی به‌بار می‌آورد که مدّت‌ها و مدّت‌ها در ذهن و ضمیر آدم‌ها امتداد می‌یابد و با یاد و خاطره‌های پیشین پیوند می‌خورد و تکثیر می‌شود. این است جادوی فوتبال. جادویِ خلقِ حیرتِ مدام. حیرتِ ماندگار. نمایشی که نه تنها برگِ‌برنده‌هایش تمام نمی‌شود، بلکه سراسر غیرمنتظره و غافلگیرکننده‌ است. نمایشی که قدرتِ تحرّکِ ذهن مخاطب را تا پایان در اوج نگه می‌دارد. مخاطب درست تا آستانه‌ی آن سوتِ ممتدی که هیچ وقت عادی و آشنا و کهنه نمی‌شود، در فضای ذهنی فعّال و برانگیخته‌ای غوطه‌ور می‌شود که او را لحظه‌به‌لحظه و قدم‌به‌قدم درگیرِ حس‌ها و ادراک‌های تازه و بی‌سابقه‌ای می‌کند.
فوتبال آن نمایشِ غیرتکراری است که داستانِ اصلی آن همیشه ناگفته و سربسته می‌ماند. آن نمایشی که هیچ یک از پرده‌هایش، سابقه‌ای در ذهنِ مخاطب ندارد. مخاطب هر بار با 22 بازیگری روبروست که خودشان هم از آنچه بر صحنه خواهند آورد، اطلّاعِ دقیقی ندارند. همه این 22 بازیگر می‌دانند که اجرای امروز با اجرای قبلی، ولو این‌که همین دیروز بوده، فرق می‌کند. اجرای امروز، به‌کل، جهانِ دیگری است. جهانی با رویدادها و فرصت‌ها و خصلت‌هایی که منحصر به همین امروز است، امروز و اکنون. درست مثلِ این‌که، صحنه‌ی نمایشی در‌کار باشد و کارگردان خواسته باشد که هر بازیگر در هر‌لحظه، زیباترین و به‌جاترین بازی را از خودش به نمایش بگذارد. طوری که اصلاً به هیچ دیالوگ، هیچ ژست و هیچ کنشِ از‌پیش‌تعیین‌شده‌ای فکر نکند.
تکاپوهای نو‌به‌نو و غیرقابلِ پیش‌بینی آدم‌های رهاشده در زمینِ سبزِ مستطیلی، ذهنِ خسته و سرگردانِ انسانِ امروز را به نوعی دیده‌بانی لذّت‌بخشِ کودکانه وامی‌دارد. تماشاگرِ فوتبال، کودکِ بازیگوشی است که در گشت‌وگذارهای بی‌هدفِ تابستانه‌اش، روزنه‌ای پیدا کرده و از آن روزنه، با حسی آمیخته به گناه‌آلودگیِ لذّت و سرخوشی و هیجان، به تماشای نادیده‌ها و ناشنیده‌ها ایستاده. انسانِ امروز که خواسته یا ناخواسته یاد گرفته که دیگر از چیزی تعجّب نکند، یک‌هو خودش را در مقابلِ نمایشی می‌بیند که هر بار که برگزار شده، دقیقاً بارِ اوّل بوده و همچنان بارِ اوّل است.فوتبال، بکرترین قصه‌ی بی‌سرانجامی است که هر روز برای اوّلین‌بار خلق می‌شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.