شرحی بر «پاییز پرستوی سفید»

پاییز پرستوی سفید

پاییز پرستوی سفید


چهار سالی بود که منتظرش بودم. نمی‌دانستم اسمش «پاییز پرستوی سفید» خواهد بود، اما حدس می‌زدم که داستان روایتی از زندگی یک پسر ایلیاتی باشد. این را هم نمی‌دانستم که قرار است مضمون جستجو و عشق را داشته باشد

اما از پاره‌هایی از متن که ابراهیم سلیمی کوچی در کلاس درس برایمان خوانده بود، به خوبی پی برده بودم که واژگانش همگی بوی سادگی، ساده زیستن و مهربانی را خواهند داد.

«پاییز پرستوی سفید»، زیبا روایتی است از زندگانی کودکانی ایلیاتی که زمانی ساکن حیدرآباد فسا بودند. جملات کوتاه و علائم نگارشی دست به دست هم می‌دهند تا سرعت دویدن پاهای برهنه و ضربات محکم آنان به زیر توپ را، به خوبی به خواننده منتقل کنند. آن لحظه که عشق و جستجو موضوع واحد واژ‌گان کتاب می‌شود، تپش قلب خواننده با ضرب آهنگ قلب براهیما یکی می‌شود و به یاری جیران محبت و معنای طبیعت را با همه وجود لمس می‌کند. چه انتظار شیرینی است برای خواننده، اینکه «بره جان» بنشیند کنار بوجی جانولد و گفته‌های بوجی هم دل براهیما و هم دل خواننده را، از شور و تاب آتش زندگی سرشار کند. از بوی داروهای عطاری و بوی چادرها و آتش ایل نمی‌توان گذشت که کاملاً زنده حس می‌شوند، و انگار همه اینها دست به دست هم داده بودند تا از براهیمای حیدرآباد، ابراهیم سلیمی کوچی را برای ایران بسازند.

براهیما که خبر معنا را از جیران شنید و به یارای بوجی قدم به جستجوی معنا گذاشت، گوشش آن قدر از صدای همهمه‌ی فوتبال و هیاهوی درونی بچه‌های حیدرآباد پر بود که درد جستجو را به خوبی صبوری کرد و بالاخره ترکه بید را آنجایی کاشت که بایستی می‌کاشت. حالا «پاییز پرستوی سفید» همان ترکه بیدی است که روزی روزگاری، جیران معنای آن را به براهیما هدیه کرد و امروز ابراهیم آن را به ما هدیه می‌دهد تا یادمان باشد بوی چادرهای ایل. مبادا بوی داروهای عطاری از هوشمان برود. بایستی که پندهای بوجی جانولدهایی که سالهای سال در این خاک زیسته اند همچنان یادمان باشد. صدای دویدن‌ها، زخم‌های پاها، هیاهوی کوچه‌ها و زمین‌های خالی حیف است فراموش شوند. ما مثل «بره جان» باید به جستجو برویم، نترسیم، صبور باشیم و جرأت کنیم یافتن معنا را.

با تشکر از ابراهیم سلیمی کوچی

مهزیار ایرانمنش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.