یادداشت دکتر حدائق رضایی درباره پاییز پرستوی سفید

پاییز پرستوی سفید

پاییز پرستوی سفید


در آستانه پاییز دل انگیز و پس از مدتها چشم انتظاری، “پاییز پرستوی سفید”، دلنشین و خاطره انگیز، از راه رسید. اتفاق میمونی که از بد حادثه همراه شد با روزهای پاییزی من. مدتی است حال چندان مساعدی ندارم و به رغم اشتیاقی که مدتها پیش، از خواندن نسخه اولیه اثر در من شعله ور شده بود، تا به امروز دستم به قلم نرفت تا با پیوستن به جمع تحسین کنندگان این اتفاق میمون، هم افتخاری و هم آرامشی برای خود دست و پا کنم. اما امروز یکبار دیگر، گویی حرفهای بوجی جان ولد بزرگ در گوشم طنین انداز شد و دعوتم کرد به حرکت، آنگونه که سالها پیش ابراهیم را. راهی تالار صائب دانشکده ادبیات شدم تا در محفل رونمایی از کتاب شرکت کنم و آنجا همانطور که در ردیف دوم نشسته بودم، بی آنکه تصمیمی برای نوشتن داشته باشم این حرفها را نوشتم. حرفهایی که تنها بخشی از احساس من از خواندن این شعر منثور است! احساس کسی که در این چند سال اخیر بارها و بارها با ابراهیم در دامن بکر طبیعت از چشمه هایی آب نوشیده که فقط خرسها و گرگها از آن نوشیده اند و شبهایی چونان باشکوه را زیر آسمان پر ستاره با او سر کرده که گویی فقط آدمهای نخستین چنان دنیایی را به چشم دیده اند. مرقومه زیر همان نوشته کوتاه است که برگ سبزی است تحفه درویش:

**

“صدای دهل میاد
از سینه کش کوههای بلند
از جاده هایی که به ده میرسند
این صدا از دهل مردیه که…”

کدام دهل؟ کدام مرد؟
معتقدم و هزار امید دارم این دهل دهلی است که صدایش در آینده نزدیک و دور بیش از امروز طنین انداز خواهد شد. بر این باورم که اگر آنقدر زنده باشم که طلوع صبح فردا را ببینم از این اتفاق خیلی حرفها خواهم شنید. شاید حرفهایی از این نوع: اولین اثر آن نویسنده بزرگ چه بود؟ یا بلندپروازانه تر: آیا چیزی در اثر اولش بود که بتوان گفت رگه هایی از موفقیت یک برنده جایزه نوبل ادبیات را در خود داشته باشد؟ چیزی در درونم میگوید این اتفاق آغاز یک ماجرای بزرگ و شنیدنی است.

اما کدام مرد؟
ابراهیم سلیمی کوچی. خالق پاییز پرستوی سفید. نویسنده اثری که من دوست میداشتم عنوانش میبود “از آب؛ از آتش”. کتاب در پشت ظاهر ساده اما متفاوتش روایت گر تقابل دیر آشنای عقل و عشق است. تقابل فسا و حیدرآباد. تقابل شهری و ایلیاتی، تقابل جان ولد و جیران. تقابل ریاضی و ادبیات. تقابل بهار و پاییز ( پاییز بهاری است که عاشق شده است). تقابل آب و آتش. جدال عقل و عشق:

با عقل آب عشق به یک جو نمیرود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم. ‘شهریار’

عنوان هر چه که باشد شاهکار ابراهیم سلیمی کوچی آفرینش ماجرا نیست، شاهکار این مرد روایت جانسوز ماجرا است. او کاری نکرده جز اینکه ساده و صمیمی روایت گر زندگی روزمره خود بوده است. اگر جاذبه ای یا اعجازی هست در بوجی جان ولد است؛ در ننه عطری است؛ در میان جنگل است؛ در حاج بهزاد است؛ اعجاز در وجود جیران است. اعجاز در جادوی لیلی است؛ در جادوی عشق که:

دلنشین شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری، آری، سخن عشق نشانی دارد ‘مولانا’

آری، صدای هزار درد ناگفته آدمهای ایلیاتی است که از ساز ابراهیم سلیمی کوچی به گوش میرسد. صدای مولانا نیست نفس سوزناک شمس است:

مولوی خاطر به عشق شمس باخت
اینهمه دیوان به نام شمس ساخت
نی همین بر طبع ملا، آفرین
آفرین بر “شمس ملاآفرین”! ‘شهریار’

هزار آفرین بر عشق! هزار آفرین بر جیران! هزار آفرین بر جان ولد! هزار آفرین بر پرستوی سفید!
والبته بی انصافی است اگر نگویم هزار آفرین بر ابراهیم سلیمی کوچی! ابراهیم تنها روایت کرد اما آنگونه بشکوه و تحسین برانگیز از شکوه آن ستاره ها گفت که من با شادیهای آن آدمهای تکرار نشدنی غرق شادی و سرمست خنده شدم و از غصه هایشان بارها و بارها گریستم. هزار آفرین بر روایتگر زبر دست ماجرای عشق که صد البته “از هر زبان که میشنوی نامکرر است.”
هزار آفرین بر ابراهیم کوچی ایلیاتی!

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.