یادت باشد

یادت باشد

یادت باشد


یادت باشد،
روزی که دیگر نیستم
دریچه‌های روحت را باز بگذاری
تا بتوانم در تو ادامه پیدا کنم.

هر وقت توانستی
پاره‌هایی از من که در چشم‌هایت
در لب‌هایت
در دست‌هایت مانده را بردار و
به پردرخت‌ترین خیابان شهر برو و
به‌جای من،
به اولین رهگذری که از روبرو می‌آید، لبخند بزن.
جمعه‌ها اگر فرصت بود،
به‌جای من،
برای پرنده‌ها نان بریز و برایشان اسم بگذار
اسمِ ‌تنهاترین آدم‌هایی که می‌شناسی.
و آخر این‌که هر وقت کوه رفتی،
به‌جای من،
کنارِ دورافتاده‌ترین تک‌درخت‌ها بایست و برایشان آهنگی قدیمی زمزمه کن.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.