هلاکِ ما

درباره‌ی سعدی


آثار و اندیشه‌های سعدی، از اندک هواهای تازه‌ی ادبیات فارسی است. روزنه‌ی باارزشی که بخشی از دیوارِ تیره و تباهِ ناکامی‌ها و رنج‌های روزگارهای سپری‌شده این قوم را از فقرِ انسان‌دوستی نجات داده است. بدونِ سعدی، دستِ تمدّنِ ایرانی از خیلی از داشته‌های اندکش در بابِ مهر و آزادگی و عشق و شفقتِ دلیرانه خالی است.

نگاهِ سعدی به جهان، نگاهِ پرازجذبه‌ی یک اندیشمند واقع‌گرا و خودساخته است. نگاهی که به‌هیچ‌روی نمی‌خواهد ترس‌زده‌ی چارچوب‌های متصلّب و رُعب‌آورِ ایدئولوژی‌های نهادینه‌شده‌ی چندصدساله باشد. از همین جاست که اندیشه او تا پایانِ عمر، جوان می‌ماند. جوان و باطراوت و جذّاب. گویی سعدی همان روشنفکرِ جوانِ جاافتاده و برخوردارِ جهان توسعه‌یافته‌ی امروز است که با شجاعت و اعتماد‌به‌نفسِ کافی، سربه‌زیر و متین و باوقار بر سر چهارراهِ اندیشه‌ها و آراء و گمانه‌ها ایستاده و بی‌آن‌که عجله‌ای داشته باشد، بی‌آن‌که نگران باشد، بی‌وقفه مشاهده می‌کند، به جمع‌بندی می‌رسد و حاصلِ مشاهده‌هایش را با حسی آمیخته به احترام و تردید با مخاطب در میان می‌گذارد. چنین کُنشی را می‌توان در جای‌جای آثار او دید و به نجابتی اینچنین که در دریافت و بیانِ انگاره‌ها دارد، آفرین گفت.
نگرشِ بی‌تعصّب، شفاف و بی‌تعارف او در بسیاری از مسائلی که موردِ توجه‌ ش بوده، او را در هیئت یک روشنفکرِ مدرن قرار می‌دهد. سعدی در مشاهده‌ی واقعیّت‌های زندگی انسانی به فاصله‌های دورافتاده از محلّ وقوعِ واقعیّت‌ها اکتفا نکرده. او در بیشتر مواقع، به نزدیک‌ترین محلّ شکل‌گرفتن و ساخته‌و‌پراخته‌شدنِ واقعیّت‌های جان و تنِ انسان‌ها آمده و با شهامتِ تحلیل‌گری که هر دم تلاش می‌کند تا بی‌طرفانه‌ترین و راستین‌ترین نسخه‌ی ممکن را ارایه کند، بازنمایی‌ها و بازگویی‌هایش را از دستِ توّهم‌ها و وسوسه‌ی القایِ گزاره‌های کلی‌گویانۀ قطعی در امان نگه داشته است. جالب اینجاست که او به‌عنوان یک موعظه‌گرِ اخلاق‌گرا بیش از هر کسِ دیگری امکان و حتّی وظیفه‌ی صدور احکام کلی و قطعی و تجویزی را داشته است. با این‌حال، چنین نکرده و این چیره‌شدن بر وسوسه‌ی تک‌گویی و کلی‌گویی، پاداشِ حیرت‌آوری برای او داشته: موهبتِ برخورداری از نگرشی گفتگومند که همواره متبادرکننده‌ی ذاتِ چندصدایی و خصلتِ اومانیستی اندیشه‌های اوست.
باری، به گمانم، سعدی همه‌ی این‌ها را از «بیابانِ عشق» داشته است. بیابانی که تعارف‌بردار نبوده و نیست. کارِ هر کودکِ از راه‌رسیده‌ای نیست. قلندرِ بی‌پروایی می‌خواهد که تکلیفش را با خودش مشخّص کرده باشد و از همان نخست، تمام و کمال بداند که پای در کدام راه گذاشته و به‌سوی کدام مقصد روان است. تعبیرِ «بیابانِ عشق» از خود اوست. بیابانی که می‌گدازد و به‌خطر می‌اندازد و هرچه از آسایش و عافیت باقی مانده را به یغما می‌برد. صحرایی که سرانجام، دستِ رَجاله‌های زندگی‌ستیز و شادی‌گریز را به خونت می‌گشاید. «بیابانِ عشق»، چنین بیابانی است، امّا همه‌اش این نیست. جایی از این بیابانِ هول، این صحرای خونی، واحه‌ی دلکشی است که نصیبِ کمتر کسی شده و می‌شود: سایه‌ساری پُر از مهر و عطوفت و شفقت، پُر از زیبایی‌های فروخفته‌ی پنهان، پُر از شریک‌شدن در تجربه‌های رعشه‌آورِ رنج و لذت‌های تنِ آدمی، پُر از یکی‌شدنِ جنون‌آمیز با آدم‌ها، آدم‌ها به همین شکل و شمایل که هستند، با همه‌ی رنج‌ها و امیدها و حیرت‌ها و تنهایی‌های‌شان.
برایم مثلِ روز روشن است که آدمِ فردا -آدمی که عشق و آزادی را با هیچ‌چیز تاخت نخواهدزد– سعدی را بیشتر از ما دوست می‌دارد. آدمِ فردا خیلی بیشتر از ما با خودش زمزمه خواهد کرد که:
«هلاکِ ما به بیابانِ عشق خواهد بود کجاست مرد که با ما سرِ سفر دارد.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.