یادداشت سعید محسنی، داستان نویس و کارگردان، درباره پاییز پرستوی سفید

پاییز پرستوی سفید

پاییز پرستوی سفید


دکتر سلیمی عزیز سلام
مثل لاک پشتِ به لاک افتاده،شرمنده ی شما شدم که نتوانستم دعوتتان را لبیک بگویم. با این همه به پاس مهربانیِ شما گفتم چند سطری قلمی کنم درباره ی کتاب تا خودم جایِ خالیم را در ضیافت ادبیتان کمر احساس کنم.
سوار بر بالِ پرستوی سفیدتان،به استقبال از نیمه ی پاییز امسال راهی شدم.
ابریم…مرا برد به روزهایِ کاهیِ خودم. به روزهایی که عشق رازِ سر به مهری بود که گویی فاش کردنش همه چیز آدم را به باد می داد. آن هم در اقلیم داستانت که بی شک پرداخت بسیار خوبش مرا همراه ابریم برد به کوچه پس کوچه هایِ آن بخش از جنوب که جایش در میانی نوشته های نویسندگان مکتب جنوب کمی رنگ پریده مانده بود.
گویی راویانِ قصه های پیش از تو حیدر آباد و فسا را به سهم تو کنار گذاشته بودند تا پرستویِ سفیدت را در آسمانش به پرواز درآوری.
کمتر در داستان نویسان هم نسلمان برخورده ام که جغرافیایی دنیایشان پا از تهران فراتر بگذارد،اما در داستان پرستوی سفید ما راهیِ سفری شدیم که دور تر از دورهایی بود که این روزها مدِ روز است.
توصیف های شفاف و البته دقیق خیلی زود غم غربت را از چشمانِ من گرفت و حس کردم می توانم بی هراس در این آبادی بچرخم و گم نشوم.
داستان گرچه کمی دیر اما در می گیرد و ما کم کم با غربت ابریم همراه می شویم. جالب آن که توصیف ها هم نم نم جایشان را می دهند به دل دادن به ذهنِ راویت و ما هم قلبمان تند تر می زند. نگرانش می شویم.می دانیم تاب آوردنِ عشق در روزگاری که تعهد سیاسی و اجتماعی متجلی شده در اندیشه ی حتی ماهی ها،چقدر دشوار است. می ترسیم ابریم تاب نیاورد. نحیف است. برای شعر برای عشق…
اما ابریم از روزگاری می آید که قهرمان ها هنوز زنده بودند. هرچه باشد او از نوادگانِ بوجی است. بوجی که تا همراهش شدم دیدم مدت هاست به دنبال یافتنش به هرجا سرک کشیده بودم و این جا یافتمش. وقتی داشت حرف می زد،کسی به نوایی غمگنانه تویِ سرم می خواند”گنمیگن اسبت رفیق روز جنگه… ولی میگم، از اون بهتر تفنگه /سوار بی تفنگ بردی نداره …سوار وقتی تفنگ داره سواره… /تفنگ دسته نقره م رو فروختم.. . برای یار قبای ترمه دوختم /فرستادم…برایم پس فرستاد…تفنگِ دسته نقره ام…دادِ بی داد.”
این همه در بستری نرمی از زبان دارد پیش می رود. زبانی سهل و ممتنع،که نه اطوارِ بسیاری از آثارِ امروز را دارد که هی مدام تویِ صورتِ منِ مخاطب بکوبد که ببین من چقدر زبان بازم!نه از ترسِ بی داستانی می کوشد تا با بازی های زبانی مرا مرعوب خود کند. زبانی شفاف و پر خون که به اقتضایِ مسیرِ روایت،واژه ها را با وسواس استخدام می کند و داستان را صفحه به صفحه می سازد.
این تجلی در گفت و گویِ گرمِ آدمهای قصه خوش تر می نشیند.”غمِ لامصب که قانع نیست!سیری نداره که. همین که راهش دادی ، می آد و بیتوته می کنه…” مشتی است نمونه از خروار.
می ماند یک توصیه ی رفاقتی که البته شاید کسالت من هم بیشتر مجابم کرد که بگویم ابریم خان سلیمی …چه دلی داری! سی صد و اندی صفحه در روزگارِ حرف های کوتاه و قصه های کوتاه و عمرهای کوتاه یعنی رفیق چه دلی بزرگی داری. شاید کمی ایجاز می توانست قصه را پرملات تر کند.
این توصیه را خودم باید اول رعایت کنم. پس حرف را کم می کنم. پوزش مجدد می خواهم از بی معرفتیم. آرزو می کنم در کوچی دیگر،ما را به سرزمینِ قصه هایِ دورترت ببری.شاید این بار در بهار.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.