کجایی؟

کجایی؟
دلم از همه این بازی های ختم به هیچ گرفته… از این همه هیاهوی بی ثمر خسته شده ام.
دلم برای کوه ها و دشت های سربلند و صمیمی ایلمان تنگ شده. هیچ از خودت پرسیده ای من و تو چه می کنیم در ازدحام این خیابان های بی حوصله؟ دیدی آخر من و تو هم عادت کردیم به توهم آسودگی در شهر.
نمی دانم لابد ته مانده خون ایلیاتی ها در رگ هامان خشکیده و خود خبر نداریم. من که درحیرتم چطور آن همه شور و شعر و شعور را که در تخته سنگ و درخت و بوته و جویبار و حشره و پرنده می دیدیم، فراموشمان شد. به این سادگی، به این زودی؟
موسم این باران های شورانگیز من و تو چه می کنیم در این دخمه های فرسوده و بی رمق؟ آخر ما باید این مرواریدهای خوش خبر را از دل شکافی در بلندای کوهسار سرزمین مادری تماشا کنیم و زمین و آسمان و خدا را یک جا ببینیم.
کجایی؟
من انگار شب و روز دشنه می خورم از این مردم که آسمان بارانی پاییز را می گویند هوای خراب.

(از نامه های دکتر ابراهیم سلیمی کوچی)

 

یک دیدگاه در ”کجایی؟

  • اکتبر 11, 2017 در 4:57 ق.ظ
    پیوند یکتا

    اینجا دو شب پیش اولین باران بارید
    آنقدر نبود که تمام دلتنگی های روزهای بی باران رو از دل بشوره

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.