سفرهای این روزها و ابتذالِ تکرار

سفرهای این روزها و ابتذالِ تکرار

انسانِ امروز بیش از آن‌که با خودِ زندگی ملاقات کند، با نمایشِ زندگی روبروست. همان‌طور که با نمایشِ تفریح، نمایش آرامش و حتّی با نمایش سفر سرو‌کار دارد و نه خودِ سفر. تعطیلاتِ دو هفته‌ای سالِ نو، نمونه جالبی از دست‌و‌پا‌زدن‌‌های عمدتاً بیهوده در نمایش‌های سفر/گردشگری به جای خودِ گردشگری است.
کم نیستند کسانی که روزهای پیش از فرا رسیدنِ این تعطیلات را با اشتیاق و هیجانِ دلپذیری سپری می‌کنند تا به لحظۀ عزیمت برسند؛ به لحظۀ رهایی از آشفتگی‌ها و تنش‌هایی که در محیط‌های کار و خانه‌ی‌شان بر جای می‌ماند و آن‌ها به خیالِ خودشان همین که به جادّه می‌زنند، از آن همه بی‌نظمی و دغدغه‌ی‌خاطرِ آزاردهنده گریخته‌اند. گاه هنوز ساعتی از این عزیمت نگذشته که تقریباً همۀ کسانی که در ماشینِ خانواده و یا وسایلِ نقلیۀ عمومی نشسته‌اند، دست‌شان می‌آید که این‌بار هم مثلِ دفعه قبل و قبل‌تر دارند به دید‌و‌بازدیدِ چیزهایی می‌روند که خیلی وقت است مبتذل و پیش‌پا‌افتاده شده است. آن‌ها شاید با این صراحت فکر نکنند و یا چیزی به زبان نیاورند، ولی در‌هر‌حال خیلی خوب می‌دانند که مسیری که پیشِ رو دارند، موقعیّت‌هایی که برای‌شان پیش خواهد آمد، خدماتی که عرضه خواهد شد و به‌طورِ کلی کیفیاتی که تجربه خواهند کرد، همه و همه در چارچوبی ملال‌آور و عمیقاً نمایشی قرار دارد.
در چنین وضعیتی، سفر، دیگر پا گذاشتن در دلِ تجربه‌های ناب ارتباطی و اجتماعی نیست. سفر، فرصتِ جستجو و کشفِ تعامل‌های تازه و باطراوت نیست. فرایندی است که از فرطِ بازاری‌شدن به کالایی مبتذل و فرسوده و کهنه بدل شده. کالایی که عرضۀ آن تابعِ تمامِ قاعده‌ها و قوانینِ معلوم و غیرمعلومِ نظامی است که در مسافر و گردشگر تنها و تنها فرصتی موقّت و از‌دست‌رفتنی برای فروش می‌بیند. ازدحامِ چشمگیرِ مسافرانِ از راه‌رسیده در مکان‌های مشخّص که ساختارِ کاملاً مشابه و تکراریی دارند، نمونۀ بارزِ کالاشدگی سفر است. سفر به‌طورِ کلی به‌شکلِ ابژ‌ه‌ای مصرفی و مستهلک درآمده و تقریباً از تمامِ دلالت‌های ماجراجویانه، نشاط‌انگیز و آشنازدایانه‌اش تهی شده است.
از سوی دیگر، همین خصلتِ نمایشی و روساختی اشتیاق‌های بی‌دوام و هیاهوهای بی‌سرانجام که به اسمِ سفر و بیرون‌زدنِ از خویش صورت می‌گیرد، مسافر/گردشگر را بر آن می‌دارد تا برای ثبتِ صحنه‌های آشنا و نخ‌نما‌شدۀ چنین سفری شتاب کند. او بی‌آنکه از خویش بیرون رفته باشد، بی‌آنکه توانسته باشد قدمی به‌طرفِ دیگری بردارد، بی‌آنکه توانسته باشد به کشفی دیگرگونه از خود و از جهان نایل شود، لبخندی بی‌رمق بر لب می‌آورد و جلوی یکی از کلیشه‌های خرده‌فرهنگ‌ها که به‌گونه‌ای مصنوعی و ناشیانه در کنارِ استراحت‌گاه‌های بین‌ِراهی، اقامتگاه‌ها و پارکینگ‌ها و.. سرِ هم شده، می‌ایستد و عکس می‌اندازد. او روبروی تکۀ رنگین و پر از آویزهای تزیینی یک سیاه‌چادرِ عشایری می‌ایستد و همین که سلفی‌اش را گرفت و بر روی سامانه‌های مجازی منتشر کرد، پیشِ خودش گمان می‌کند که در این سفر با زندگی ایلیاتی هم آشنا شد و چقدر خوب شد!
سفرهای این‌ روزها سخت رنجورِ ابتذالِ تکرار است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.