مسير خودشناسي

پاییز پرستوی سفید

پاییز پرستوی سفید


پر از آشفتگي و ويراني!
به مسير خودشناسي كه قدم گذاشتم، در تو در توي وجودم با مني روبرو شدم كه هيچ دوستش نداشتم.
پر از ترس و نياز. پر از خشم و كمبود.
پر از تجربه روزهايي كه زندگي نكرده بودمشان و ماحصلي جز اضطراب و نارضايتي برايم نداشت.
حال با اين احوال آشفته و ويران چه بايد بكنم؟
اين روزها فقط به فكر خودم هستم و در جستجوي راهي كه از برزخم خارج شوم.

نيازمند كسي كه به من بگويد:
• تو اگه فكر مي كني كاري درسته انجامش بده.
• آدمي كه مي ترسه خودشو مُفت مي فروشه.
• خدا مثلِ تورو آفريده كه بري دنبالِ چيزي كه دوست داري.
• زندگي به اميد بنده، برِّه جان!
…………..
چند روزي بود كه يك بَنِر سياه مقابل دانشكده ادبيات خودنمايي مي كرد و علي رغم اينكه حداقل روزي يكبار آن را مي ديدم، هيچ از خطوط سفيد نوشته شده بر روي آن سردر نمي آوردم.
ناگهان در ميانه ي فكر و آشفتگي بر روي همان سياهي نام فردي را ديدم كه شاگردش نبودن حسرتم شده.
واي كه اگر آنروز هم بي توجه به آن بَنِر اطلاع رساني مراسم رونمايي از كتاب، رد مي شدم حتماً اين حسرت دوصد برابر مي شد….
هرآنچه نياز داشتم را به يك باره بدست آوردم.
(بُوجْي) هرآنچه تشنه شنيدنش بودم را برايم نجوا كرد.
تمام سادگي ها و احساسات ناب (براهيما) لحظاتم را از ذوق سرشار كرد.
و (جيران)،
پرستوي سفيد
بهترين زمان ممكن رسيد و اميدهايي كه حتي كورسويي از آن ها باقي نمانده بود را دوباره روشن كرد و شد الگو.
سپاسگزار خدايي هستم كه واسطه هايي چون شما را در حساس ترين روزها در مسيرم قرار داد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.