قصه های کودکی

پاییز پرستوی سفید

پاییز پرستوی سفید


“پاییز پرستوی سفید” کتابی است از سادگی و صمیمیت ابراهیم سلیمی کوچی. کتابی که گویا آینه ی تمام نمای خود اوست. شبیه به همان قصه هایی که در کودکی برایمان تعریف میکردند و باورمان میشد. قصه هایی پر از قهرمانان چیره دست و قوی. پر زور و نیرومند. همان هایی که کاری از دستشان بر می‌آمد و امید را به ارمغان می آوردند. از کلمه ی آغازین کتاب، صدای ابراهیم سلیمی با همان لهجه ی شیرین فسایی اش در گوشم می پیچد. انگار خودش در این نزدیکی نشسته باشد و با صدای بلند شروع به خواندن کند. هرچه تلاش می کنم سریعتر بخواند، نمی شود. همه ی جمله های کتاب را یک به یک می خواند و گاهی فراز و فرودهایی هم دارد.
داستان آرام آرام پیش می رود. حس عجیبی ندارم. کتاب ساده ای است. داستانش غریب نیست. بهتر از آن را چند باری خوانده ام. گاهی فقط آدم های تازه ای در داستان پیدایشان می شود که دوست داشتنی اند. همه ی اتفاقات داستان جالب انگیز می نمایند. گاهی احساسات آدم را بر می انگیزند. با کوچه پس کوچه های شهر حیدرآباد اخت می شوم. خانه ی براهیما در نظرم مجسم می شود. بوجی را دوستش دارم. کاش از بی بی بیشتر می دانستم. بابا گاهی جایش خیلی خالی است. نه نه را بیشتر میبینم. بچه ها چقدر شیطنت می کنند. ترکه که می خورند دلم به حالشان می سوزد. از دست معلم هایشان شاکی ام. ناگهان اتفاقی در داستان می افتد که نظرم را عوض می کند. داستان جالبتر شده. پای جیران قصه به کتاب باز می شود. نقشش پررنگتر می شود. حس بهتری پیدا می کنم. از دور جیران را می شناسم. براهیما را میفهمم. لرزش صدای ابراهیم سلیمی وقتی به داستان جیران می رسد در گوشم، مرا به حال و هوایی نه چندان غریب می کشاند. صفحات آخر کتاب را با حرص بیشتری می خوانم. ناگهان جیران تمام می شود. اما، تبلور حضور او را در وجود نویسنده احساس می کنم. جیران را روحی میبینم که همچنان در جریان است. سیال است. از وجودی به وجودی دیگر می رود و آدمیان را زنده می کند. رسالتش همین است. آدمیان را ادب می کند. بارور می کند. انگیزه ای برای بودن می بخشد. این بار نظرم چیز دیگری است. داستان، داستان جالبی است. به فکر وامیدارد. جای تعجب نیست. براهیما را جیران اهلی کرده است. در وجودش جوانه ای را دیده که امروز درخت تناوری شده است. میوه داده و صبورتر شده است. بهتر می بیند. بیشتر می شنود. پایش را به خارج باز کرده است. دنیا دیده اش کرده. و… هدف همین است. کتاب به همان سادگی تمام میشود اما نقطه ی پایانی ندارد. در عوض نقطه ی آغازی می گذارد اول صفحه ی زندگی همه ی آنهایی که دوست می دارند جیرانی داشته باشند که عاشقش شوند، که اهلیش شوند و…

نقطه قوت کتاب برای من از آنجا ناشی می شود که من به خودی خود توانسته ام با بسیاری از لحظات شیرین و حتی تلخش همزادپنداری کنم و به نحو دیگری بفهمم در دل پسرک قصه چه ها گذشته است.
کتاب را دوست دارم و دلم برای دیدن بوجی و ننه بسیار کنجکاو است، تنگ می شود.
کاش ابراهیم سلیمی باز هم برایمان بنویسد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.