می خوانی و می‌خوانی

پاییز پرستوی سفید
می خوانی و می‌خوانی و می خوانی، با همان لهجه ی عجیب و آشنا که من نمیدانم متعلق به کجاست و فقط گرما وصمیمیت اش را احساس میکنم.
میخوانی و مرا با خودت به آن روز ها میبری، آن روز ها که در کلاس درس ات روی صندلی های آهنی می‌نشستیم و هر چند لحظه سرَک می کشیدیم تا ببینیم لا به لای کتاب ها وجزوه هایت از آن کاغذ های جادویی هست یا نه ، همان کاغذ ها که متعلق به جهانی دیگر بود. تو هم انصاف را در حق مان تمام میکردی و گه گاه یکی از آن کاغذ ها را در می آوردی و می خواندی.
می خواندی و در یک آن، همه ی دیوار ها وسقف ها وصندلی ها محو می شدند و ما روی زمین خاکی کوچه ای نشسته بودیم که دخترکان و پسر بچه های داستانت در آن شیطنت می کردند.
شاید به خاطر زنده شدن همین خاطره هاست که اشک در چشمم حلقه می زند و دستی نامرئی گلویم را می فشرد. اما هنوز شبنم چشمم را نگرفته ام که با ماجرای خروس وتعویض روغنی مرا به خنده وا می‌داری.
جلسه تمام می شود ، به خود می آیم و می‌بینم امروز را هم در کلاس درس ات گذرانده ام و کم کم درک می کنم معلم بودن ،آن هم از نوع بهمن بیگی، به چه معناست؛ معلم بودن در هر لحظه و ثانیه ….
همواره نَفَست گرم….«معلم»
(در حاشیه ی جشن رونمایی کتاب پاییز پرستوی سفید، مهر ماه نود وشش )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.