معلم فارسی

پاییز پرستوی سفید


دلم نمی خواهد جلوی آقای سعادت نیا گردنم را بمالم.بعد از کلاس می روم و به صورتم آب می زنم.مجید می گوید: چشمات شدن کاسه خون.
نمیدانم چرا،اما میگویم:مجید!دلم میخواد معلم بشم.معلم فارسی.
.
.
.
خیلی جاهای این کتاب رو میتونستم واسه این پست انتخاب کنم.
خیلی از حرف های قشنگ و امید دهنده ی بوجی جانولد رو…
خیلی از حرف های زیبایی که جیران میگفت و به شما عشق به زندگی را یاد میداد.
یا شاید خیلی از افکار و تصوراتی که در آن دوران ذهن شما را به خود مشغول میکرد.
چه در مدرسه یا حین مطالعه ی کتابهای داستانی،چه در برخورد با جیران،چه در زمین فوتبال و…

اما این قسمت رو انتخاب کردم چون
تحقق یک آرزو درنوجوانی رانشان می دهد

چون دوست داشتم که پای به تحقق رساندن آرزویتان ایستادید
ونه تنهامعلم
که استادشدید
این تلاش وپشتکارشماستودنی است
وهمه ی سختی هایی که دربچگی کشیده ایدراشیرین میکند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.