تجربه ی تازه

تجربه تازه

تجربه تازه


در ادبیات فارسی و ادبیات جهان حتی، ابراهیم های زیادی وجود دارند. ما داستان بعضی از آن ها را شنیده ایم، خوانده ایم، دیده ایم و داستان بسیاری شان را هم نمی دانیم. با این حال، از بین تمام این ابراهیم ها، دو ابراهیم هستند که بیش از دیگران به هم شبیه اند.

یکی شان “بیراهیما” ی خدا مجبور نیست احمدوکوروماست و دیگری “براهیما”ی پاییز پرستوی سفید ابراهیم سلیمی کوچی. البته بیراهیما و براهیما… چندان فرقی نمی کند: هردو از آتش گریخته اند. یکی از آتش جنگ بیرون و دیگری از آتش جنگ درون. یکی برای شناخت دنیا مجبور به ترک دیار می شود و دیگری جهان را در میان قفسه های کتاب، در میان قصه های آدم های دور و برش و از نگاه آن ها می شناسد. هرچند یکی آن سر دنیااست و یکی این سر دنیا، اما هر دو کم سن و سال اند و هردو در جستجوی گمشده ای هستند… گمشده ای که در راه پیدا کردنش، ما را هم به دنبال خود می برند.
🍀🍀🍀
خواندن هر رمانی، هر قصه ای و هر کتابی مانند شریک شدن در یک تجربه و یا ساختن آن تجربه است. کتاب خوان ها دوست دارند کوله باری پر از این تجربه ها داشته باشند و هر تجربه ای از تجربه ی دیگر متفاوت، خاص تر و تازه تر باشد. پاییزپرستوی سفید نه فقط برای این دسته از کتاب خوان ها که برای هرکس که عشق کتاب در دل دارد، یک تجربه ی ناب و تازه است.
داستان براهیما، در نگاه اول، شاید داستانی است مثل هر داستان دیگر، اما آن چه داستان او را متفاوت و خواندنی می کند، شور زندگی است که در سطر سطر رمان جاری است. رمان را که باز می کنی به دنیای دیگری پرتاب می شوی. دنیایی که با آن چه که ما امروزه آن را زندگی می نامیم تفاوت های بسیاری دارد.
روایت ساده و بی آلایش براهیما از زندگی و اطرافیانش، حیدرآباداو، آدم هایی که می بیند… همه جزو چیزهایی هستند که امروزه کم تر می بینیمشان. شاید اگر هزاران نشانه ثابت نمی کردند که با یک دنیای واقعی سر و کار داریم، گمان می بردیم که در حال خواندن و مرور دنیایی خیالی هستیم. به عبارت دیگر، در “پاییز” گاهی همه چیز از واقعی هم واقعی ترند و همین حیرت و شک خواننده را بر می انگیزد!
در دنیای براهیما آسمان هنوز می بارد، درخت ها هنوز سرسبزند، صدای آواز پرنده ها هم چنان به گوش می رسد و انسان هایی وجود دارند که بی منت هوای یک دیگر را دارند. توصیفات و جزئیات به قدری خوب در کلامی ساده کنار هم جای گرفته اند که گاهی وسوسه می شوی رمان را نیمه تمام رها کنی. می ترسی که تا ابد در فضای آرام و دلنشین واقعیتی داستانی باقی بمانی و حتی با بستن کتاب هم نتوانی به راحتی به دنیای خودت، به واقعیت های اطراف خودت بازگردی. می ترسی از این که دنیایت، واقعیت پیرامونت با تمام جلال و جبروت تهی اش در مقابل سادگی و لطافت دنیای “پاییز” کم بیاورد. یا شاید هم از این می ترسی که باید اسیر دنیای واقعی خودت باقی بمانی: دنیایی که از جنس دنیای ” پاییز” نیست و دیگر چیزی از جادوی سادگی آن را ندارد.
حیدرآباد، آدم هایش، کوچه هایش، باران هایش، بچه هایش مثل نمونه های کوچک شده ی دنیای بیرون هستند. دنیای بیرون چون به هر حال آن ها پا به دنیای ادبیات گذاشته اند و آن چه که به این سرزمین بی مرز پا بگذارد، ناخواسته به ظرافت های ادبی تن در خواهد داد.
شوق دنبال کردن روزها و شب های آدم های داستان بر ترس بستن کتاب غلبه می کند و تو را با خود می برد. دل به روایت براهیما می دهی و او را دنبال می کنی، حتی اگر روایتش تو را کنار نهال بیدی رها کند. حس می کنی هنوز جزئیاتی هست که با دقت زیر و رویشان نکرده ای، پس تخیلت کنار همان نهال باقی می ماند و چشم به راه پسرک باقی می مانی. حتی اگر با تمام شدن داستان او برای همیشه رفته باشد، انتظار در تو تمام نشده است.
حیدرآباد و اهالی اش با تمام مهربانی،بی آلایشی و بزرگی دنیایشان-دنیایی که در میان دیوارهای آجری و سنگی نمی گنجد- در حاشیه مانده اند.این جامعه ی حاشیه ای، این آدم هایی که انگار از یاد شهر و کوچه هایش رفته اند، خود پناهگاه آدم های حاشیه ای دیگری هستند. آدم های عجیب و غریبی که به زبان خودشان حرف میزنند، با همه ی حضور کوتاهشان پای حرف چشم و دلشان که بشینی، رد پر رنگی در ذهنت بر جای می گذارند. انگار حیدر آبادی ها می شوند آدم های شهر “موندو” ی لوکلزیو و آن شخصیت های حاشیه ای خود “موندو” یا امثال او.
حیدرآبادی ها تو را به یاد آدم های داستان های لوکلزیو می اندازند. به یاد “لالا” ی صحرا می اندازند وقتی در مارسی لب دریا می رفت و سعی می کرد بوی صحرا را از فرای آن استشمام کند. آدم های حیدرآباد هم در شب نشینی هایشان، در دور هم بودن هایشان و در بیرون زدن هایشان از خانه انگار کوه هایشان را جستجو می کنند، دشت ها و چشمه ها را. هویتی را می طلبند که هیچ چیز دیگری، هیچ سبک دیگری از زندگی، قادر به ربودنش از آن ها نیست. این دلبستگی ها، این همبستگی گاهی حسی را در خواننده برمی انگیزند

که او هم احساس می کند باید به دنبال گمشده اش بگردد: هویتی که درپس زندگی آلوده به روزمرگی و در پس فضاهای مجازی گم شده است.
تاریخ انقضای داستان های بالزاکی مدت هااست که گذشته است. خواننده ی امروزی عادت کرده که دید خود را محدود به دید راوی داستان بکند. او همان قدر می داند که راوی روایت به او می گوید و گاهی حتی همان قدر هم نمی داند. خواننده هاله ای می شود که با راوی در می آمیزد و از چشم و زبان او همه چیز را، یا حداقل همه ی آن چیزی را که راوی می داند، در می یابد؛ نه کم تر و نه بیش تر. با این حال در پاییز، هاله ی خواننده هم چنان در پشت هاله ی دیگری می ماند که میان او و براهیما قرار می گیرد. هاله ای که شاید بتوان نام آن را احترام یا نظارت نامید. براهیما هر چند روایت ساده و روانی دارد، اما خواننده را کاملا در روایتش سهیم نمی کند. خواننده ی او بیش تر ناظر روایتش است تا تجربه کننده ی آن. چرا که براهیما با لحنش، با نحوه ی توصیفش و با ظرافت های خاص خودش روایت را منحصر به خودش می کند و این حس احترام خواننده را بر می انگیزد و باعث می شود که او با میل و رغبت فاصله اش را با براهیما حفظ کند.
گویی روایت او خنثی است. در واقع اگر نگهبان اورژانس بیمارستان، نگهبان خانه های سازمانی یا نگهبان شرکت نباشند شک می کنی که آدم بد هم در داستان وجود داشته باشد. تازه در بد بودن آن ها هم مطمئن نیستی. البته شاید همه کس با خوب و بد بودن، سفید و سیاه بودن شخصیت ها در روایت موافق نباشند. شاید دوره ی چنین نگاه هایی در رمان ها به سر آمده است، اما اگر رمان بازسازی واقعیت بیرونی است، اگر رمان انعکاس زندگی است، پس تا وقتی در زندگی بیرونی، در جهان خارج از ادبیات آدم های خوب و بد وجود دارند، رمانی که تلاش آن نمایش این جهان است خواسته یا ناخواسته تبدیل به صحنه ای می شود که آدم ها را با خوبی ها و بدی هایشان نشان می دهد.
در خنثی بودن روایت دیگر این که اتفاقات و رویدادها همگی با یک لحن توصیف می شوند. دیدن پیرمردی که به زمان خودش ده ها امنیه را تارو مار کرده بود، ماجرای مردی که بوی کودهای شیمیایی هوش از سرش برده بود، ترکه خوردن بچه ها، شادی ها و غم ها گویی هیچ یک در توصیف بر دیگری برتری ندارند. همه به یک اندازه مهم یا حتی بی اهمیت اند. گاهی حتی زمانی که براهیما می گوید:”نفسم بند آمد”، انگار این تنها نفس اوست که بند آمده نه خواننده، زیرا خنثی بودن روایت آن قدر خوب عمل کرده است که شاید به راحتی به او اجازه ندهد که بیش از حد معینی به براهیما یا عمق داستان نزدیک شود.
اما از طرف دیگر زمان حال بودن روایت به خنثی بودن آن غلبه می کند. هربار که خواننده مشغول خواندن می شود انگار با فیلمی روبه روست که بر روی کاغذ به نمایش درآمده است. سناریو نه…یک فیلم کاغذی! فیبمی که فعل های زمان حال صحنه های آن را به پیش می برند. فعل هایی که حکم رگ های حیاتی روایت را دارند و عجیب است که “حال” بودنشان، زندگی “ابدی” رمان را تضمین می کند.
“به غیر از نام افراد خانواده ی خودم، تمامی اسامی آدم های داستان خیالی است”. این جملات انگار تکلیف خواننده را با مساله ی دیرینه ی اسامی شخصیت ها(واقعی یا خیالی) روشن می کنند اما به مرور که با داستان پیش می روی، چیز دیگری می بینی. حیدرآبادی ها، کاظم آبادی ها و محله ی اردوگاهی ها، خانه های سازمانی و حتی آدم های بی نام و نشان شهر همه یک خانواده اند: خانواده ای که به گفته ی نویسنده اسامی واقعی دارند.
پاییز پرستوی سفید را به لطف طنز لطیف، بیان روان و توصیفات پر رنگ و جاندارش می توان راحت خواند. اما فهمیدنش، کمی که به آن فکر کنی، به راحتی خواندنش نیست. شاید چون “در بین سطرهایش حرف های نگفته دارد.”
یک رمان خوب، متعادل و از یاد نرفتنی که به ما نشان می دهد که برای خلق یک اثر ادبی لازم نیست جاهای دوری برویم. وقایع ساده معجزه خلق می کنند. رویدادهای به ظاهر معمولی اطرافمان بهترین سوژه های نوشتن اند. گاهی چگونه گفتن از آن چه می خواهیم بگوییم مهم تر است و پاییز پرستوی سفید موفق شده است تا چیزها را، حتی چیزهای معمولی را، به بهترین نحو به خواننده اش بگوید.

حکیمه خدادادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.