به بهانه روز عشایر

قشقایی که باشی، خمسه که باشی، ایلیاتی که باشی
عشایرزاده که باشی، قصه‌گفتن و شنیدن جزء جدایی‌ناپذیری از زندگی هر روزت می‌شود. زندگی کوچ‌نشینی -این رفتنِ مدام و بی‌قراریِ شیرینِ جابه‌جا شدن در دل طبیعت- هیچ وقت از قصه خالی نمی‌ماند. ایلیاتی‌ها این شانس حیرت‌آور را داشته‌اند که اشیاء زیادی در زندگی‌شان وجود ندارد. تمام اسباب و وسایل زندگی یک خانوادۀ عشایری بر پشت دو یا سه چهارپای نجیب و وفادار جا می‌شود. آن هم اسباب و وسایلی که استفاده روزمره دارند و به معنی واقعی کلمه ابزار دم دستِ اعضای یک خانوادۀ عشایری‌اند. همین در حاشیه بودن اشیاء باعث شده که در سیاه‌چادر خانوادۀ ایلیاتی آدمی حضور و ظهورِ پررنگ‌تر و عمیق‌تر و عینی‌تری داشته باشد. برعکسِ زندگی شهری که معمولاً مسابقه‌ای بی‌سرانجام برای گِردآوردن اشیاء و وسایلی است که عمدتاً کارکردِ ضروری و هرروزه‌ای ندارند. شیفتگی شهرنشینان به تلنبار کردنِ بی‌حساب و کتابِ اسباب و وسایلِ متعدد و فراوان در خانه‌های کوچک و محصورِ، حجم حضور آدمی را کمتر و کمتر کرده است. بارها و بارها دیده‌ام که کودکانی که خواسته‌اند در یک آپارتمان یک بازی سادۀ فیزیکی بکنند، به اشیاء دور و برشان برخورد کرده‌اند و چه بسا کتک حسابی هم خورده‌اند. در حالی که اگر کسی یا چیزی سزاوارِ توسری خوردن و دورانداختن است، همان اشیایی است که عرصه را بر بچّه‌ها و آدم‌ها تنگ کرده و مجال برقراری یک رابطۀ انسانی عمیق را زا آن‌ها گرفته است. بازار گرمِ چشم‌و‌هم‌چشمی‌ها و رقابت‌های عوامانۀ آپارتمان‌نشینی‌های امروز بیش از هر چیز نشانۀ موفقیت بازار در فروشِ اشیاء عمدتاً غیرضروری و بی‌اولویت است.
اشیاء در زندگی ایلیاتی –حداقل در شکل راستین و سنتی آن- هیچ وقت اصالت و اولویت نداشته‌اند. به همین خاطر در این نوع زندگیِ سبکبار و آزاده، آدمی خودبه‌خود در مرکز توّجه آدم‌ها قرار دارد. ناگفته پیداست که زندگی که پُر از توجه به آدم‌ها باشد، که در آن آدمی بیش‌تر از اشیاء به چشم بیاید، پر از قصه می‌شود.
بخت با من یار بوده که بسیاری از شب‌های کودکی‌ام را در کنارِ اجاقِ سیاه‌چادرها سپری کرده‌ام. اجاق سیاه‌چادر به خاطر گرمی و روشنی و نان همیشه برای ایلیاتی‌ها مقدّس بوده است. قسمِ به اجاق از رایج‌ترین سوگندهای عشایر است و وقتی دخترانِ عشایر به خانۀ بخت می‌روند سر خم می‌کنند و اجاقِ سیاه‌چادرِ پدر را می‌بوسند. حجم زیادی از امثال و تعبیراتِ مربوط به وفاداری و هویت و مهمان‌نوازی با واژه اجاق ساخته و پرداخته شده‌اند. با همۀ این‌ها، به گمانم قشنگ‌ترین و مهم‌ترین کارکردِ اجاق این بوده که آدم‌ها را دور هم جمع می‌کرده و میزبانِ بساط قصه‌گویی و گفتگو می‌شده.
درست از همان شب‌ها، از اوّلین تجربه‌های آرام و قرارگرفتن برای نوشیدنِ ذره‌ذرۀ سکانس‌های قصه‌گویی آدم‌های دورِ اجاقِ سیاه‌چادر، عطش به شنیدن قصه در جانم زبانه کشید و هیچ وقت آرام نگرفت. خوشحالم که این روزها کتابِ پاییزِ پرستوی سفید که قصۀ دخترِ بی‌نظیری از ایل قشقایی است، منتشر شده. پاییز پرستوی سفید، بیش از هرچیز خواسته داستان زندگی ایلیاتی‌هایی باشد که اگرچه به حاشیه شهرها رانده شدند، هیچ وقت از حال و هوای قصه‌‌های ایل رهایی نیافتند. بازگو کردنِ یاد و نامِ آدم‌های روزگارهای رفته برای آن‌ها چیزی بیش‌تر از تجلیل‌های دم‌دستی و کلیشه‌ای از آدم‌هایی بود که دوست‌شان داشتند. بازگفتن قصۀ آدم‌های دیروز برای آن‌ها فرصتی بود برای دوباره زیستن، برای تکرارِ تجربۀ رهایی و دلیری و آزادگی.

 

یک دیدگاه در ”به بهانه روز عشایر

  • اکتبر 11, 2017 در 4:20 ق.ظ
    پیوند یکتا

    هیچ وقت اینطوزی نگاه نکرده بودم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.