اینجا شب است

پاییز پرستوی سفید

پاییز پرستوی سفید


پاییز پرستوی سفید
شما نعمتید؛ چیزی مثل سلامتی.
اینجا شب است؛ تاریکی محض و ساکت‌تر از همیشه. مدتهاست قلمم را بوسیده‌ام و گذاشته‌ام کنار. دُرُست از همان موقعی ک ثمره‌ای در نوشتن ندیدم جز تازه شدن داغِ دل؛ همان وقتی ک هرچه نوشتم غصه‌ی دلم بیشتر شد و بیشتر شد و بیشتر. همان لحظه‌ای ک دیگر همان یک نفر هم نبود ک نوشته‌هایم را بااشتیاق تحویلش دهم و باالتهاب، منتظر پاسخش بمانم.
خنثی شدم؛ درست. اما از شما چه پنهان، بعضی وقت‌ها، بعضی چیزها بدجوری قِل‌قِلکم می‌دهند:
مثلا وقتی پیرمردی حول و حوش ساعت ۴ از تخت‌خوابش دل می‌کَند و روفرشی رنگ‌ و رورفته و نخ‌نمای زرد و نارنجیَش را زیر بغل می‌زند و با احتیاط فراوان، آرام آرام پله‌ها را طی می‌کند و حیاط را می‌گذراند و کنار درب خانه‌اش، روفرشی را دولا می‌اندازد و می‌نشیند؛ آدم قِل‌قِلکش می‌آید. قِل‌قِلکت می‌آید ک بی‌خیال کار و بار، بنشینی روی روفرشی زرد و نارنجیِ رنگ و رورفته و نخ‌نمایش، و ببینی دنیا از آن زاویه‌ی به‌خصوص، چه شکلی است. من این کار را کردم و گور بابایِ تاخیر و توبیخ!
یا مثلا مگر می‌شود در میان خیلِ عظیم مشتری‌ها، از دانش‌آموز گام ب گامی و دانشجوی کپی_پِیستی و ولیِّ همیشه شاکی و استاد حق ب جانب گرفته تا پیرمرد بازنشسته و کودکِ کارِ دنبال زیارت عاشوراهای کوچک و خانمِ دنبالِ کتابِ “خدایا با این همه درد چکار کنم؟”؛ توجهت جلب نشود ب نوجوانی خوش‌تیپ و کاردُرُست ک ۲تا برگه کاغذِ ۴تا شده دستش بود؛ داخل یکیش نوشته شده بود دیوان پروین اعتصامی، و دومی، “در جستجوی خویشتن”. حالا هر چه هم ک انگشتانش هر کدام رو به یک سمت، خدا را نشانه می‌گرفت؛ هر چه هم ک آب دهانش، چونه‌ی افتاده‌اش را خیس کرده بود؛ هر چه هم ک راه رفتَنَش، مثل رقصیدن روی زمینِ کج بود؛ اما انقدر می‌ارزید ک کتاب‌هایش را تا پایِ صندوق برایش ببرم، نایلکس کنم، در معیَّتَش از فروشگاه خارج شوم، مسیرش را بپرسم و بگویَمش: “عجب اتفاقی! مسیر منم همین‌طرفه” و انقدر باهم گپ‌زنان، راه برویم و لاقید باشیم و بخندد ک سرانجام، نه خودش، ک تن و بدنش ب سَبکِ ایما و اشاره بگوید خسته شدم و ماشین بگیریم و تمام. آدم قِل‌قِلکش می‌آید؛ قِل‌قِلکت می‌آید ک بِفَهمی‌اش؛ ک زندگی‌اش کنی. حالا گور بابای حرف و حدیث.
استاد!
ساعت ۱.۳۰ بامدادِ ۲شنبه‌اس. خانه کتاب مشغولم و شلوغی‌های اوایل مهر. شب ک می‌رسم خانه، نایی ندارم؛ در حد چندتا قاشق هندوانه و کمی نان عباسعلی (یجور نون کاشونی). چند دقیقه‌ای هم سر می‌زنم اینستا و تلگرام تا زیاد خُماری نکشم! وقتی ک تصویر کتابتان را دیدم، کتابی ک دیروز از دوستان خبر چاپش را گرفته بودم، امروز برای سومین بار قِل‌قِلکم آمد. قِل‌قِلکم آمد ک بنویسم. ممنونم از این‌که این کتاب را چاپ کردید؛ ممنونم از این‌که چاپِ این کتاب را اعلام کردید؛ و ممنونم از این‌که من را با این خبر، قِل‌قِلک دادید. راستش را بخواهید، وقتی قِل‌قِلکم می‌آید، می‌نویسم؛ وقتی می‌نویسم، آرام می‌شوم؛ برعکسِ وقتی که داغِ دلم مدام بیشتر و بیشتر و بیشتر می‌شد با نوشتن.
باید بگویم ک شما نعمتید؛ چیزی مثل سلامتی.
حالا بی‌خیال این‌که ممکنه با خودتون بگین: “حماقت کردی پسر! ک نرفتی آفریقا”

فراموشم نمی‌شوید

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.